پست ثابت


آويز چشم نظر

این دعا را منتشر کنید و ببینید چطور غمهایتان از بین میرود


.((سبحان الله یا فارج الهم و یا کاشف الغم فرج همی و یسر امری و ارحم ضعفی و قله حیلتی و ارزقنی من حیث لا احتسب یارب العامین))


حضرت محمد (ص) فرمودند :هرکس مردم را از این دعا با خبر کند در گرفتاریش گشایش پیدا میکند.....

****************************************

دوستای گلم کنار وبلاگ یه ختم صلوات گذاشتم . هر کی که دوست داره یه نیت بکنه حالا هر چی که دوست داره . سلامتی ، رسیدن به آرزوها ، شفای بیمارا و ... و یه صلوات بفرسته .اینطوری انرژی بیشتری سمت کائنات می فرستین و  ان شاالله که زودتر حاجت روا می شین....

دیگه واقعا اومدم...

سلام به روی ماه همتون 

میدونم خیلی بی معرفت شدم و یهو رفتم 

ولی همین چند دقیقه پیش تصمیم گرفتم بنویسم البته به لطف صحبت با دو تا دوست خیلی خوب

بشم میترای شاد و اکتیو همیشگی 

خیلی دلم برای همتون تنگ شده 

تازشمممممم

یه سورپرایز دارم براتون 

من الان به لطف خدای مهربون یه پسر یک سال و چهار ماهه دارم ...

پی نوشت : هر کی از اینجا رد شد لطفا ادرس وبلاگشو برام بزاره

تشکرات فراووونننن

...

سلام دوستای گلم

هنوزم کسی منو میخونه ایا؟ 

 

 

خونه تکونی

سلام دوستای مهربون

امروز صبح ساعت 11 بیدار شدم و استارت کار و زدم . امروز نوبت آشپزخونه بود . دیواراشو تمیز کردم و کابینتا . بعدم پرده هاشو درآوردم و شستم . یه سری چیزهایی رو هم که لازم نداشتم انداختم دور . بعدم جارو و تی و خلاص . الانم یه سری لباس دیگه گذاشتم شسته شد و بعدم یه دوش گرفتم و خلاص .

بین کارامم محمد زنگ و زد و گفت چیکار می کنی  . گفتم آشپزخونه تکونی . فقط شب که اومدی پرده ها رو بزن . گفت کی درشون آورد؟ گفتم بنده گفت چه جوری ؟ گفتم رفتم رو کابینتا . بله کلی دعوام کرد . خوب حوصله نداشتم تا شب صبر کنم .

اتاق خوابم تازه خونه تکونی کردم فقط بعدم یه دستی به سر و گوشش میکشم . اتاق پذیرایی هم که هر هفته خونه تکونی میشه . دیگه میذارم که محمد هم باشه و روزای آخر تمیزش می کنیم. فقط کارای سختم آشپزخونه بود که تموم شد . راستی جمعه هفته قبلم بالکنو با محمد تمیز کردیم . دیگه به اون صورت کاری ندارم .

خرید عیدم که مانتو و شلوار و ... دارم . فقط کیف و کفش می خوام که نمیدونم کی محمد وقت داشته باشه بریم خرید .

یکشنبه هم تولد شوشو جانه و کادو می خوام براش کفش و عطر بخرم .

جمعه هم مهمون دارم برای ناهار . خواهر برادرا و مامان بابا . ناهار میخوام زرشک پلو با مرغ بدرستم با مخلفات . 

فردا باید برم یه کم خرید و وقت دندون پزشکی هم دارم .

فعلا همینا گزارشات این هفته م بود .

*ببخشید نظرات پست قبلو بدون جواب تایید کردم .

این چند وقتی که نبودم ...


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

سلام دوستای عزیز و مهربونم

دلم برای همتون کلی تنگ شده بود . این چند ماهی هم که نبودم واقعا درگیر بودم و سرم شلوغ بود . اصلا و ابدا یه وقت فکر نکنید تنبلی کردما . ابداااااااااااااااا

ولی واقعا همش به یادتون بودم و یه وقتایی با گوشیم می خوندمتون ولی نمی تونستم کامنت بذارم .

تو محرم امسال بود یکی دو روز قبل تاسوعا که مامان گلم حالش بد شد و به تشخیص دکترش که گفت فقط سریع برسونش اولین اورژانس بردیمش بیمارستان . تشخیص اولیه سکته بود که انواع و اقسام عکسها و آزمایشها رو گرفتن و بعدا که آنژیو گرافی شد و مشخص شد یکی از رگهای قلبش یه کم تنگه . فقط به خاطر دیابتش زخم آنژیوش یه کم دیر خوب شد و هنوزم که هنوزه میگه پام درد می کنه . بعدشم که بابا چشمشو عمل آب مروارید کرد .

آهان قبلشم محمد تصادف کرد و دستش یه 10 – 12 تا بخیه خورد . وقتی رو تخت بیمارستان دیدمش دنیا رو سرم خراب شد و فقط اشک می ریختم . اونم هی می گفت چیزیم نیست و خوبم .

امسال پاییز بدترین پاییز عمرم بود و واقعا از لحاظ روحی اذیت شدم ولی خدا رو شکر می کنم که نموم شد و هنوز عزیزام پیشم هستن و فرصت دیدنشونو دارم .

بعدم که امتحانام شروع شد و درگیر اونا بودم .

حالا بهم حق میدین اصلا سمت وبلاگ و وبلاگ نویسی نیام ؟؟؟؟

دیگهههههههه خواهر زاده م پسره اون  خواهرم که اصفهانه تو تهران دانشگاه قبول شده و بیشتر وقتا پیش ماس . البته یه وقتایی هم خونه مامانینا یا اونیکی خواهرمه ولی بیشتر پیش ماس . چون با محمد و من راحتتره .

خلاصه که پسرام شدن دو تا .

کلاسای یوگامم ادامه میدم و بدنم کلییییییییییییییییییی نرم شده .

دیگهههههههههههههه آهان با شرکت سابق هم به صورت نیمه وقت و البته تو خونه دارم همکاری می کنم .

فعلا خبرایی که یادم بود همیناس و ....

باران جونم مامان شدنتو تبریک می گم وقتی خبر بارداریتو خوندم خیلیییییییییییییییییییی خوشحال شدم . ان شاالله همیشه شاد باشی .

هبه جونم زیارتت قبول باشه . التماس دعای فراوون

مانای مهربونم از تمام راهنماییها و دستورات خیلییییییییییییییی عالی که تو وبلاگت گذاشتی یه دیا ممنونم . من که به بیشترشون دارم عمل می کنم .

از همه دوستایی که تو نبودم نگران شدن و کامنت گذاشتن مغذرت و یه دنیا ممنون

امشبم تولد داداشیه و کلی کار دارم

دیگهههه همین و تا بعد فعلا بای

قرار وبلاگی

سلام دوستای عزیزم

اومدم یه پست فوری بذارم و برم

منو سوگل جون قرار گذاشتیم برای روز پنجشنبه 18 مهر یه قرار وبلاگی بذاریم با دوستای دیگه و همدیگه رو ببینیم . از دوستای گلم کسایی که می تونن بیان زودتر خبر بدن ـ زمانش صبح تا ظهره و محلشم خصوصی به دوستا میگم . کسایی که شماره من یا سوگلو دارن که اس ام اسی و تلفنی باهاشون در ارتباطیم . بقیه هم کامنت  بذارن یا شمارشون و بذارن که هماهنگ کنیم . 

فقط عزیزای دلم تو ف ی س ب و ک اصلا چیزی نگین چون نمیخوام فامیلا از وجود وبلاگ خبردار شن . 

خیلی خیلی خوشحال میشم روی گلتونو پنجشنبه ببینم.

....

سلام دوستای عزیزم

خواهشا نزنین منو میگم چرا اینقده تنبل شدم و دیر آپ کردم . تازشم حالا حالاها نمی خواستم اپ کنما ولی محمد و داداشی رفتن باشگاهو منم شاممو حاضر کردم زودی (کتلت) و یه کمم فرنی درست کردم . اول می خواستم بشینم سر بافتنیم ولی گفتم یه پست بذارم واجب تره .

چند روز که حال مامان به شدت بد بود و منم حال روحیم بدتر . قند خونش یهو میفتاد خیلی پایین و یه ساعت بعد به شدت میرفت بالا همراه با فشار خونش . یعنی زبونم لال تو مرز سکته بود . حال منم از خودش بدتر میشد و همش یا دکتر بودیم و یا تلفنی با دکترش صحبت می کردیم . خودمم که اینقدر حال روحیم خراب میشد که با کوچکترین چیزی می زدم زیر گریه . ولی خدا رو شکر و گوش شیطون کر دو روزیه که حالش خیلی بهتره .

چند روزم که درگیر انتخاب واحد و ثبت نام ترم جدید بودم و کلاسامم همشو وسط هفته برداشتم که جمعه ها رو با محمد باشم . یعنی غیر از یکشنبه و جمعه همه روزها رو کلاس دارم . فقط پنجشنبه ها رو تا ۵ هستم و بعدم میام خونه . تصمیم گرفتم پنجشنبه ها رو هم بیام خونه و خونه م ش نرم . بنا به دلایلی .  اگرم خواستم برم با محمد و وروزهایی که کلاس ندارم میرم .

دیگهههههههه شروع کردم به بافتن یه پانچو برای زمستون . فقط خیلی کار داره و منم که سرم شلوغ امیدوارم بتونم تمومش کنم . اگه تموم شد عکسشو می ذارم براتون . با قلابم می بافمش .

اون هفته هم یه روز مهمون داشتم حدودا ۲۰ نفر . که شام قیمه + دلمه بادنجون و گوجه و فلفل دلمه ای و پیاز+ سالاد کلم و فصل و ماست و خیار + ژله درستیدم .

کلاس یوگامم که دارم میرم با مامان و بدنمم خیلی نرم شده خدا رو شکر و خیلی خیلی راضیم . تازه یه وقتایی یه حرکتاییشو برای محمد میرم که کفش می بره .... تازه یه حرکتاییرو هم میگم بیا با هم انجام بدیم ولی نمی تونه و منم کلی بهش می خندم .(آخه کلی ادعاش میشه که بدنش نرمه و چند ساله ورزش می کنه ) آخرشم که کم میاره میگه تو قدت کوتاهه دستات به پات میرسه . منم میگم تو هم قدت بلنده به نسبت دستاتم بلنده دیگه و این کل کل همچنان ادامه داره . ...

همش خدا رو شکر می کنم که محمد هست و کلی روحیه بهم میده و درکم می کنه . اگه نبود دق می کردم تو مشکلاتم .

فردا هم اولین جلسه دانشگاهمه . البته از هفته قبل کلاسا شروع شد ولی خودتون که می دونید یه دانشجوی خوب کلاسا رو از جلسه دوم سوم به بعد میره . بلهههههههههه.....

دیگه همینا یادم میومد . از همه دوست جونام که جویای حالمن یه دنیا ممنونم و ببخشید که هی منتظرتون میذارم .

یه دنیا دوستتون دارم . مواظب خودتون باشید و قدر مامان و باباهای گلتون و کلا عزیزاتونو بدونید .

راستی قرار بود یه چیز آموزنده هم بذارم آخر هر پست یادم هستا می خوام طرز تهیه چیپس تو ماکروفرو بذارم ولی عکساش  پیشم نیست یا تو یه پست جدا میذارم یا تو پست بعد .

فعلا بایییییییییییییییییییییییی

این چند وقت ...

سلام دوستای عزیزم

شبتون به خیر

ببخشید می دونم خیلی تنبل شدمو خیلی نگرانتون کردم

با این که خیلی دیره ولی عیدتون مبارک . طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق

امروز دیگه گفتم تنبلی رو بذارم کنار و اپ کنم . البته موضوع فقط تنبلی هم نبودا حدودا یه هفت هشت روزی رو مهمون داشتم . دختر عمه محمد با خانواده ش مهمونمون بودن چون داشتن خونشونو نقاشی می کردن و دیگه اومدن خونمون . بعدشم درگر دکتر مامان بودم و آخرشم با مشورت دکتر خود مامان که کلا دکتر خانوادگیمونم هست تصمیم بر این شد که انسولین تزریق کنه البته با دوز پایین (۶ واحد در روز) . دو سه روز اول که خودم براش تزریق کردم خیلی سخت بود و قلبم پاره پاره می شد و حالم خیلی بد میشد و خیلی سختم بود ولی بعدش مامان دیگه خودش تزریق می کنه . دیگه چاره ای نداشتیم و دکتر گفت دارو ها داره رو کبد مامان تاثیر میذاره . و بهتره تا به کلیه و چشمش آسیب نزده تزریق انسولینو شروع کنیم .

از همه دوستای گلم که جویای حال منو مامان بودن چه با کامنت ها چه اس ام اسی و چه تلفنی یه دنیا ممنونم . خواهش می کنم سر نمازاتون و تو دعاهاتون مامانمو دعا کنین .

دیگهههههههه اهان یه هفته ای هم درگیر خودم بودم . کلیه درد و پهلو درد شدید و.... که رفتیم دکتر و سونوگرافی و آزمایش و ... که معلوم شد سنگ از کلیه م دفع شده و هنوزم دارم دارو مصرف می کنم .

البته آزمایشهای هورمونیمم انجام دادم که خدا رو شکر اونا فعلا نرماله و مشکلی نیست .

خدا رو شکر روزامون داره می گذره و روزها بیشتر با مامانم . با هم کلاس یوگا میریم . مامان از قبل می رفت و منم تازگیها باهاش میرم .

عصرها هم که محمد میاد و با داداشم میرن باشگاه و شبا هم بعد شام یه ساعتی باهمیم و بعدم داداشی میره خونشونو ما هم لالا .

دو سه باری هم مدیرعامل سابق باهام تماس گرفت که دوباره برم سر کار . هنوز جواب قطعی بهش ندادم ولی هر چی فکر می کنم می بینم پیش مامان باشم و بیشتر به زندگیم و از ماه دیگه به درسم برسم بهتره . درسته اونجوری دستم تو جیب خودمه و از لحاظ مالی دست و بالم بازتره ولی یه وقتایی یه چیزهایی از مسائل مالی مهمتره .

الان داشتم نظرهایی که زحمت کشیدین برام تو نبودم گذاشتینو می خوندم که کامنت امیلی عزیزو دیدم . باید بگم عزیز دلم خدا مامان گلتو رحمت کنه و روحش همیشه شاد باشه . سعی می کنم هر جور که بتونم مواظب مامانم باشم .

راستی چند وقت پیشا داشتم وبلاگ مانای عزیزمو می خوندم که تصمیم گرفته بود آخر هر پستش یه مطلب مفید که می دونه و دونستنش برای بقیه مفیده رو بذاره . منم با اجازه ش میخوام همین کارو بکنم . امیدوارم به دردتون بخوره .

* مطلب مفید این هفته :

دوستای گلم برای اینکه زعفران بهتر و بیشتر رنگ بده به جای اینکه دمش کنید زعفرانو تو یه ظرف کوچیک بریزینو توش دو سه تا تیکه یخ کوچیک بریزین یا آب سرد و اونو دو سه ساعت یا بیشتر تو یخچال بذارین . اونوقت میبینین چقدر بیشتر رنگ داده .

* گاهی شاپرکی را از تار عنکبوت میگیری . خیلی آرام تا رهایش کنی ... شاپرک میان دستهایت له می شود ... نیت تو کجا و سرنوشت کجا .....

* محمدنوشت : تکیه گاهم باش .... می خواهم سنگینی نگاه این مردم حسود شهر را تو هم حس کنی ... این مردم نمی توانند ببینند دستهایمان تا این اندازه به هم نزدیکند...

* خدانوشت : خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست و هیچگاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد ....

 

یه ختم مجرب

شب 23 ماه مبارک رمضان جهت براورده شدن حاجات مخصوصا خرید خونه و ماشین دورکعت نماز و بلافاصله 364مرتبه یا رزاق گفته شود  و یک مرتبه هم روی یک نان کامل نوشته شود با اب و زعفران یعنی جمعا 365 مرتبه و در یک مکان پاک  رو به قبله قرار داده و چشم کسی بهش نیفتد تا سال اینده انشاالله که حاجت روا شید 

نکته حتما حتما خودتون و اگه متاهلین همسرتون پاک باشه.اگرم خودتون مشکل شرعی داشتین بگین همسرتون یا یکی از نزدیکانتون بخونه

تو این شبا التماس دعای فراوون دارم اول برای مامان و بعدم برای خودم و محمد

سلااااااااااااااام

سلام به دوست جونای مهربونم

سحرتون به خیر

جدا ساعتو ببینین . تازگیها نمی دونم چرا نصفه شبا آپ کردنم میگیره . اول می خواستم با تبلت داداشی (پسر خونده م ) که امشبی جا گذاشته بودش خونمون آپ کنم بعد دیدم چقدر سخته و دو ساعت طول می کشه یه خط بنویسم پس تنبلی رو کنار گذاشتم و لپی (لپ تاپ) نازنینمو آوردم و الانم در خدمت شمام.

الان که تازه شروع کردم به نوشتن ساعت ۴:۰۳ است و حدودا ۲۰ دقیقه دیگه اذانه . سحریمم خوردم یه لیوان شیر و چند تا خرما . فقط یه لیوان گنده آب مونده بخورم که اونم یه ربع دیگه .

امشب محمد که خوابید افتادم به جون خونه . اول آشژزخونه رو سابیدم اساسی و یه کم چیدمان وسایلو عوض کردم البته خیلی جزئی . بعدم جارو و تی و وقتی برق افتاد اومدم سروقت پذیرایی . البته نمی شد جارو برقی رو روشن کنم فقط یه جارو دستی کشیدم و گردگیری و یه ریزه جزئی تغییر وسایل چیده شده . آخیششششششش الان اینقده سبک شدم که نگو . فقط اتاق خواب کونده که دیگه محمد لالا بود دلم نیومد چراغو روشن کنم بمونه فردا شب .

راستی فردا نه دیگه امروز تولد امام حسن مجتبی (ع) رو بهتون تبریک میگم . منم اگه خدا قبول کنه طبق روال هر سال شله زرد می پزم . برنجامو خیس کردم + زعفرونو . تا فردا که مامانی بیاد کمکم .  قراره دوست مامانمم بیاد .

پنجشنبه هفته قبل خونه خواهرم بودیم . ما + مامانینا + برادرم با خانواده و زن عمو با خانواده .

پنجشنبه این هفته هم همین جمع خونه ما دعوتن . حالا که خونه تمیز شد خیالم راحته . فقط می مونه آشپزی که اونم قول دادیم ساده برگزار شه .

جمعه هم خونه برادر جان و هفته بعدشم که سالگرد فوت عمومه خونه زنعمو دعوتیم افطار .

و حالا بگم چرا این هفته کمرنگ بودم و آپ نکردم :

راستش مامان دوباره قند خونش رفته بالا و قرار شد دکترشو عوض کنیم . البته دکتری که الان تحت نظرشه خیلی خوبه و همون دکتریه که خودمم تحت نظرشم ولی زیاد معروف نیست  ولی گفتیم حالا یه دکتر معروف هم ویزیتش کنه بد نیست خلاصه یه دکتر دیگه که خیلی هم معروف بود و مطبشم شلوغ و ویزیتشم ماشاالله نجومی بودو با بدبختی و نامه از یه دکتر دیگه گرفتن و ... ازش یه وقت گرفتم برای شنبه این هفته که گذشت .

ساعت ۲ ظهر هم وقت داده بود ضل گرما . اصلا ایناش مهم نیست فدای یه تار موی مامان گلم . رفتیم پیشش اولا که به شدت خشک و عینهو آدم آهنی بود . بعدشم وقتی جواب آزمایشای مامان و با داروهاش دید خیلی سریع گفت خانم شما دیگه خوب نمیشی . دوشنبه بیا بیمارستان س ی ن ا پیش خودم . باید بستری شی و انسولین بزنی . این داروها به هیچ دردی نمی خوره . من که شوک شدم و گفتم باشه و از مطب اومدیم به مامان گفتم فکرشم نکن که بذارم انسولین بزنی . آخه می دونین دوست جونام مادربزرگمم دقیقا به خاطر تجویزای الکی و انسولین دقیقا ۱۵ ماه رمضون چند سال پیش فوت کرد . من درباره انسولین خیلی خوندم اونو برای قند خونای ۵۰۰ به بالا تجویز می کنن نه قند خون ۲۵۰ . خلاصه اینقدر حالم بد بود که تا شب با یه تلنگر کوچولو اشکم میومد . بیشتر یاد مامان نازنین عزیز می افتادم  که با تجویز دکترای مثلا معروف خیلیی زودتر فوت شد (خدا رحمتش کنه ) . من نمی خوام پزشکای عزیز و کارشونو زیر سوال ببرم ولی قبول کنید بعضی هاشون منافع خودشون بیشتر از جون مریضشون براشون مهمه . خداییش همین دکتر الانی که جفتمون تحت نظرشیم ماهه . همه چی رو با مهربونی توضیح میده . موبایلش همیشه روشنه و هر سوالی هر ساعت شبانه روز ازش داشته باشیم جوابگوئه . خلاصه که اینجوری بود که اصلا حال و حوصله نداشتم و ببخشید نگرانتون کردم .

دیگه حالا از اون روز رژیم غذایی بدون قندشو دنبال می کنه و یه روز درمیون قند خونشو چک می کنم . انشاالله که خوب شه . هم مامان گلم و هم همه مریضا

امشبم یعنی دیشب دم افطار تنها بودم و محمدم باشگاه بود . دم اذان یهو بغضم ترکید و نشستم یه فصل گریه کردم و دعا کردم .(آخه من همیشه سعی می کنم جلوی کسی گریه نکنم حتی محمد) بعد اصلا هم حواسم نبود آرایش دارم  البته فقط کرم پودر و ریمل . حواسم بود و چشمام سیاه نشده بود . خلاصه موقع شام داشتم با محمد صحبت می کردم و یه لحظه عینکمو درآوردم . یهو محمد گفت گریه کردی؟ گفتم نه . مگه چشام سیاهه ؟ گفت نه . گفتم پس چرا دروغ میگی ؟ گفت ولی تو گریه کردی. گفتم نه بابا و رفتم جلوی آینه و دیدم به به رد اشکا کرم پودرا رو برده و رو صورتم دو تا خطه تا ژایین و اینگونه بود که ضایع شدم و محمد و داداشی که بالا بود فهمیدن .

همین الان اذان صبحو دادن . روزه دارهای عزیز قبول باشه . سر افطار و سر نمازها و طاعاتتون همه مریضها و مامان منو دعا کنید . ازتون التماس دعای فراوون دارم و عید همگی مبارککککککککک

ببخشید نظرات پست قبلو جواب نداده تایید کردم . ولی همشونو خوندم . یه دنیا دوستون دارم .

 

پست نصفه شبی

سلام دوست جونای عزیز

امشب گفتم زود بخوابیم 

جامونم آوردم تو هال انداختم  که خنک باشه و راحت بخوابیم ولی خوابم نبرد . محمد آروم و راحت کنارم خوابیده ولی من خوابم نمی بره . منم از فرصت استفاده کردم و به وبلاگای یه سریهاتون سر زدم ولی نتونستم نظر  بذارم . نمیدونم چرا شاید چون با گوشی اومدم صفحه نظرات باز  نمیشه.

دیگه نخوابم هم بهتره الان دیگه سحر میشه سحریمو میخورم و نماز میخونمو لالا.

دیشبم تاسحر نخوابیدم . ظرفامو شستمو گازو و رو میزا رو تمیز کردم بعدشم کف اشپزخونه رو جارو و بخار شو کشیدم و خونه رو هم مرتب کردم خیالم راحت شد به جاش تا 12 لالا بودم و تا افطارم یه گوشه ولو . فقط ظهر یه سر رفتم پایین و برای مامان رو شیشه هاش شیشه مات کن چسبوندم. تنها کار مفیدم همین بود.


میگما یه چیزی میگم فحشم ندین . میشه رمزاتونو برام بذارین؟ خو گم شد همشون دوباره. تازشم خودم میدونم خنگم

دیگه فردا اگه خدا بخواد میخوام یه کم شربت نعنا درست کنم آخه محمد طفلی عصرا که میاد خیلی گرمشه دلش شربت میخواد و چه شربتی بهتر از نعنا

دیگه همین

اینم از پست نصفه شبی

شبتون خوش و التماس دعای فراوون

عکس


 بفرمایین ادامه مطب



* پست پایینم جدیده هر کی نخونده بوخونه ...

ادامه نوشته

این روزهای من

سلام به دوستای گل

نماز و روزه هاتون قبول درگاه حق باشه الهی

منم این روزها یه کم برنامه زندگیم عوض شده . شبها که تا سحر بیدارمو بعدم سحری میخورم . سحری م هم نون و پنیر و چای شیرینه با دو تا لیوان آب و یه ریزه میوه . چون من بیشتر تشنه م میشه تا گشنه م . بعدم نمازمو میخونم بعدشم محمدو بیدار می کنم که نمازشو بخونه و لالا می کنم تا 11 - 12 . بعدشم که بی حالمو همش یه گوشه ولو میشم . البته خیلی تنبلم نیستما . یه کم مربای آلبالو پزیدم تو این روزها . یه کمم خیاطی البته دوخت لباس نه ها میشه گفت تعمیرات لباس اونم خیلی جزئی کردم . یه وقتایی به گلدونام آب میدم ولی اون فرزیه قبلو ندارم  چون خیلی زود تشنه م میشه وقتی زیاد ورجه وورجه می کنم . 

جمعه هم برای افطار رفتیم خونه محمدینا . قبلش به خاطر یه سوء تفاهم با محمد یه بحث خیلی جزئی داشتیمو چون تقصیر اون بود منم خیلی کم باهاش حرف زدم . البته تابلو نکردیم خونشونا . کسی هم نفهمید و دیروزم اصلا باهاش تماسی نداشتم که بعداز ظهر که اومد دیدم برام چیپس و آبمیوه و یه سری خوراکی گرفته و دیگه آشتی کردیم .

خونه مامانشینا هم خوب بود و فقطم من روزه بودم که طفلی مامانش زحمت کشیده بود کلی افطار برام درست کرده بود و میزو واقعا پر کرده بود . باباشم برام حلیم گرفت (طفلی نمی دونست من حلیم دوست ندارم) و شبم از مسجدشون برام غذا نذری گرفته بود که داد سحری بخورم .(دستشون درد نکنه) بعد افطار هم جاری و برادرشوهر با بچه هاشون اومدنو تا 12 اونجا بودیمو بعدشم اومدیم خونه .

روزهای دیگه هم که مامان گلم سفره افطار میچینه (آخه خودشو بابام نمی تونن روزه بگیرن)و موقع افطار من و محمد با برادرم و خانومش و بچه هاش که طبقه دومن میریم پیششون . میگه تا آخر ماه رمضون افطاراتون با من و شما دیگه افطاری حاضر نکنین . (الهی که خدا سایه هیچ پدر و مادری رو از سر بچه هاش کم نکنه )

خلاصه که اینم از روزهای ماه رمضونیه ماس .

و چند تا نکته .دوست جونیا من نمی تونم آدرس ف ی س مو به کسی بدم شماها آدرستونو بذارین که اددتون کنم .

عکسای تولدو از خودمون که نمی تونم بذارم چون قول دادم برای احترام به خواننده های خاموشم رمزی ننویسم . ولی چند تا عکس از دسرها و غذاها و تزئینات بعد این پست میذارم .

یه دنیا بابت محبتاتون ممنون و خیلی دوستون دارم .

سر سفره های سحری و افطار من و محمد و خانواده مو از دعای خیرتون بی نصیب نذارین .

اولین پست از خونمون -------هوراااااااااااااااااااااااااااااااا

سلام دوستای مهربونم

همین الان یعنی ۲۰ دقیقه هم نمیشه که نتمون وصل شده . از مخابرات اومدن و مودممو آوردن و نصب کردن و تا رفتن اول گفتم یه آپ بکنم چون بیشتر از این نمی خواستم منتظرتون بذارم .

اوله اول حلول ماه مبارک رمضانو بهتون تبریک میگم . نماز و روزه هاتون قبول درگاه حق .

منم دیروزو که نتونستم روزه بگیرم به خاطر خاله پری ولی از امروز اگه خداجون قبول کنه روزه گرفتم .

دلم یه دنیا برای تک تکتون تنگ شده بود . مرسی بخاطر تبریکای تولد چه اونایی که برام کامنت گذاشتن ُ چه اس ام اسیها و همین طور دوستای گلی که بهم زنگ زدن .

تولدم هفتم بود ولی روز سوم که نیمه شعبان بود برگزار شد . حدودا ۴۰ نفری بودیم یعنی اول خانوما بودیم و یه کم زدیم و رقصیدیم بعدش که محمد کیکمو آورد آقایونم باهاش اومدن و تا ۱۲ شب زدیم و رقصیدیم . جای همتون سبز بود .

محمد عزیزم وافعا برای تولدم زحمت کشید . تم تولد قرمز و مشکی بود و چند روز قبل تولد هم با هم رفتیم بازار وکلی گشتیمو  ظرفای یکبار مصرف با طرحای قرمز و مشکی پیدا کردیم و بادکنک قرمز و مشکی. کیک تولدم هم یه قلب گنده قرمز بود . لباسهای منم مشکی بود و گل سر و زیورآلات و لاک و آرایشم قرمز . محمد هم پیرهن و شلوارش مشکی بود با کراوات قرمز.

شامم ماکارانی + سالاد الویه + بندری بود و دسراهم کرم کارامل +ژله +دسر قهوه و وانیل بود با سالاد و مخلفات

دیگههههههه خواهرم هم از اصفهان اومد ولی مامان و بابای محمد کیش بودن و نتونستن بیان ولی خواهرشوهر و جاری و برادرشوهر با دوستای خانوادگیشونو و عموی محمد و خانواده ش اومدن + دخترعمه محمد با خانواده ش

از فامیلای ما هم خواهرام و برادرام بودن با زنعموم و پسراش و عروسش + دو تا از همکارام

دست همه مهمونا درد نکنه کلی کادوهای خوشگل برام آوردن . بابا و مامان محمد هم بعدا که از مسافرت اومدن کادومو نقدی دادن . دستشون درد نکنه ولی تو همه کادوها کادوی محمد یه چیز دیگه بود . گوشی LG-P768 L9اونم رنگ سفید که من عاشقشم . مامان و بابای خودمم نقدی دادن و بقیه هم چیزهای دیگه که همشون خوشگل بودن .

از فردای تولدم هم امتحان داشتم تا ۱۰ تیر که همشون خوب بود جز آخری که افتضاح بود.

دیگهههههه اهان جمعه ۷ تیر هم که تولد راستکیم بود خونه محمدینا بودیم و امتحان داشتم . بعداز ظهرش محمد یه کیک کوچولو خرید و مامانش بهم یه سری ظرف صورتی خوشگل داد و باباشم که گفتم نقدی.

دو  سه روز پیشا هم که بابا و مامان محمد اومدن شام خونمون . یعنی ما بیرون بودیم که باباش به محمد زنگ زد که یه سری میوه از شهرستان آوردم می خوایم سهم شما رو هم بیاریم با مامان . شام میایم اونجا . حالا ساعت چنده ؟هشت و نیم . زودی سر راه میوه خریدیم و اومدیم خونه . سریعترین غذایی که به ذهنم رسید هم کباب تاوه ای بود. تا محمد مایه شو ورز بده منم برنجو گذاشتم و شالاد درست کردم و مامانش و باباش ساعت ۱۰ رسیدن . وروجکم آورده بودن . تا ۱۲ بودن و رفتن .

منم که الان خونه م و به نظرم خانه داری خیلی از شاغل بودن بهتره . به نظرم مردها هم وقتی میبینن خانمشون خانه داره و بار مسئولیت رو دوش خودشونه بیشتر احساس قدرت می کنن و این خیلی بهتره .

اگه بتونم وارد ف ی س ب و ک بشم عکسای خودمونو اونجا میذارم چون تو وبلاگ نمیشه .

کم کم هم داره موقع اذان ظهر میشه . التماس دعای فراوون دارم ازتونو با دلای پاکتون ما رو هم دعا کنید.

سعی میکنم دیگه هر روز آپ کنم و بی خبر نذارمتون .

منم کم کم برم و نمازمو بخونم و سعی می کنم یه کمی عکس براتون بذارم .

قوله قول دیگه شروع می کنمو به تک تکتون سر میزنم دوستای مهربونم

دوستون دارم یه دنیا .................

آخرین پستم از شرکت


سلام دوستای خوبم

ظهرتون به خیر

امروز آخرین روز کاریم تو شرکته و کارامم کردم و تا بعد از ظهرم کارامو + کلیدارو تحویل میدم و خلاص....

اگه خدا بخواد روز دوشنبه(3 تیر) یعنی چند روز زودتر قراره تولد بگیرم با خانواده و دوستام و خانواده محمد . به محض ردیف شدن نت خونه عکساشونو میذارم تو ف ی س ب و ک .

دعا کنید تولدم به خوبی برگزار بشه و مشکلی پیش نیاد و بتونم خوب از مهمونام پذیرایی کنم .

خبرای این چند وقتم تو اولین پست از خونه ان شاالله می ذارم .

خیلی دوستون دارم . مواظب خودتون باشید.

* سوگل جون خیلی نگرانتم . باهاتم تماس گرفتم جواب ندادی . اگه این پستمو خوندی یه خبر از خودت بهم بده .

* این چند وقته به خاطر کارای زیادم زیاد نتونستم وبلاگاتونو بخونم و ازتون بی خبرم . ان شاالله جبران می کنم . 


دلیل نبودنم + خبر مهم

سلام دوستای نازنینیم

می دونم خیلی وقته که آپ نکردم و خیلیهاتون نگرانم شدین . شرمنده

امتحان هفته قبلمو خدا رو شکر خوب دادم  و فکر نمی کنم نمره م بد شه . دیگه امتحان نداشتم تا پس فردا که خدا رو شکر امتحانه آسونیه .

چند روز تعطیلی رو هم خونه بودیم و جایی نرفتیم . مامان و بابا مسافرت بودن و داداشی هم پایین بود با دوستاش . ما هم از بالا حواسمون بهش بود .

و اما خبر اصلی ....

من تا آخر خرداد بیشتر سرکار نمیام و بعدش دیگه می خوام بشم میترای خانه دار . طفلی محمدو با کلی بدهی و قسط تنها میذارم و همه بارها میفته رو دوشش ولی چه کنم که مجبور شدم .البته سعی میکن دنبال کار باشم البته پروژه ای که تو خونه بتونم انجام بدم . حالا یا طراحی و..... . ان شاالله که بتونم پیدا کنم . شما هم برام دعا کنید.

این چند روز باقیمونده رو دارم کارهای عقب مونده مو انجام میدم و یه سری سوالای درسیمو از همکارم می پرسم . هنوزم نت خونه رو وصل نکردم . سعی می کنم فردا برم دنبالش ولی معلوم نیست تا کی وصل شه .

دعا کنید زودی وصل شه اونوقت سعی می کنم هر روز آپ کنم و از احوالم بی خبر نذارمتون . 

خیلی دوست داشتم روز تولدم بتونم آپ کنم ولی معلوم نیست تا اونروز وصل شه یا نه چون میخوام از مخابرات بگیرم و مخابراتم که یه کم طول میده تا راه اندازی adsl

دیگههههههههه هنوز نرفته دلم برای همکارام داره تنگ میشه . البته اونا هم دارن از شرکت میرن و فعلا ههمون قصد داریم خانه دار شیم .

دلم برای شماها تنگ شده بود و حالا بیشترم تنگ میشه . دوست دارم زوده زود دوباره بیام تو محیط نت و وبلاگ نویسی.

فردا اوله ماه شعبانه . از همتون التماس دعا دارم . دوستون دارم و می بوسمتون .

اگه تونستم بازم پست میذارم . البته شماره تماس بعضیهاتونم دارم و باهاتون تماس میگیرم .

فعلا بااااااااااااااااااای

امتحانام شروع شد.

سلام دوستای گلم

من شنبه امتحان دارم که یه جورایی از سخت ترین امتحاناتمه

برای همین تا شنبه سمت نت نمیام و دارم درس می خونم .

ان شاالله اگه عمری بود برای یکشنبه با پست جدید میام .

برام دعا کنید امتحانمو عالی بدم

بوسسسسسسسسس

این هفته

سلام دوستای گلم

صبحتون به خیر

ممنونم از نظرای قشنگتون

خوب این هفته م هم گذشت و امروز آخرین روز کاریه این هفته مه .

اون هفته بعد از دانشگاه برگشتم خونه خودمون .حدودای 8:30 رسیدم . محمد عزیزم همه خونه رو جارو و گردگیری کرده بود و خونه از تمیزی برق میزد . مرسی عزیزم

جمعه هم تا10 لالا بودیم و بعدم بیدار شدیم و صبحانه خوردیمو حاضر شدیم که بریم سمت دانشگاه که داداشم اومد بالا و گفت مامان دوستش که با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم فوت شده . حدودا 4 ماهی تو کما بود و جمعه صبح فوت شده بود . اینقدر حالم بد شد که نگو . به زور جلوی اشکامو می گرفتم . چون هنوز بچه هاش خیلی کوچیک بودن . خلاصه جمعه تا شب حالم بد بود و با کوچکترین حرفی میزدم زیر گریه

دیگه 12 راه افتادیم سمت دانشگاه . تا3 کلاس داشتم و بعدم محمد اومد دنبالم رفتیم خونشون . تا شب اونجا بودیم و آخر شب اومدیم خونمون .

یه روز هم وقت دکتر داشتم و با محمد رفتیم که جواب آزمایشامو دکتر ببینه که چشمتون روز بد نبینه خانم دکتر کلی دعوام کرد چون: فقر آهن و فقر کلسیم شدید دارم + پرولاکتینم به شدت بالا رفته + کم کاری تیروئیدمم که سرجاشه  و از همه مهمتر چربی دور قلبم هم زیاد شده و خانم دکتر گفت حتما باید ورزش کنم و نتیجه شد یه کیسه گنده دارو . حالا از اون روز محمد گیر داده که دیگه نمی خواد بری سرکار و برو کلاسهای مختلف ثبت نام کن و ورزش کن ولی خوب نمی دونم چیکار کنم سر دوراهی موندم . میخوام یه کم صبر کنم قسطامون سبک تر شه بعد . حالا ببینم خدا چی میخواد . ولی اگه قرار باشه نیام سرکار حتما نت خونه رو راه میندازم که باهاتون در ارتباط باشم .

یه روزشم با مامان رفتیم بیرون و یه کم میوه و سبزی گرفتیم . منم کلی بادنجون گرفتم که هنوز وقت نکردم پوستشونو بگیرم .

دیروزم با محمد رفتیم بیرون و براش کادوی روز مرد یه تخته نرد خوشگل خریدم  . عکسشو پست بعد میذارم .

قرارشد برای بابای محمد برای روز مرد یه دستگاه فشار خون جیوه ای بگیرم . خودش دیجیتال داره ولی اونروز بهم گفت برام از این جیوه ای ها بگیر که برای بابات گرفتی چون دقیق تره و گفت بعد باهات حساب می کنم منم دیدم حالا که اینو لازم داره به عنوان کادو براش بخرم . امروز برم بگیرم .

برای بابای خودمم احتمالا نقدی بدیم چون چیزی لازم نداره به نظرم .

دیگههههههه قرار گذاشتم از شنبه بشینم به درس خوندن ان شاالله .

دیگه همین ....

*مرمری عزیزم فوت پدرشوهر نازنیتو تسلیت میگم . روحشون شاد باشه الهی [گل]

*مهسای خوشگلم  مرسی بابت احوالپرسیات عزیزم . امیدوارم هر چه زودتر حالت خوب شه گلم

*پیشاپیش روز پدر و روز مرد بر همه مردها و باباهای نازنین مبارک باشه و خداسایه شونو از سرمون کم نکنه و اونهایی که پیشمون نیستن و رفتن پیش خدا روحشون شاد و جاشون تو بهشت باشه .... آمین


عکس

دوستای عزیز

بفرمایید ادامه مطلب


**** پست پایینم امروز نوشتما . یادتون نره بخونید ....

ادامه نوشته

این هفته + سرقولم هستم

سلاممممممم نازنینای من

وای که هوا چقدررررررررر عالیه .یعنی اگه سرکار نمی اومدما الان رفته بودم پیاده روی .

شنبه بعد از سرکار با مامان رفتیم بیرون . آخه یکشنبه تولدش بود . منم از طرف خودمو محمد براش به سلیقه خودش یه جفت صندل روفرشی گرفتم . یه جفتم طبی برای خودم و نفری یه جفت دمپایی روفرشی هم برای تو آشپزخونمون . عین هم خریدیم . فقط مال مامان یه سایز بزرگتره . حالا اومدنی مامان میگه : میترا آخه بد نیست منم عین تو خریدم؟؟؟؟ یعنی این اعتماد به نفس زیر صفرش منو کشته . میگم آخه مگه چند سالته ؟ نخیرم خیلی هم خوبه .

بعدشم اومدیم خونه و شام استامبولی درست کردم .

یکشنبه هم محمد جایی کار داشت و نرفت سرکار . منو رسوند شرکت و رفت و دقیقا 10 دقیقه به 5 اومد شرکت دنبالم که بریم خونه . سرراه رفتیم از طرف بابا یه کیف پول برای مامان گرفتیم و اومدیم خونه . آهان بعدشم رفتیم کیکشو گرفتیم و اومدیم خونه . کادو رو به بابا نشون دادم که خوبه ؟ گفت آره دستت درد نکنه . بعدم یه کم پول گذاشت تو کیفه و منم بردم کادو کردم براش .

مامان خونه نبود و رفته بود بیرون . تا بیاد ظرفاشو شستم و خونه رو مرتب کردم . بابا هم رفت میوه گرفت .

ساعت 7:30 مامان اومد با عمه م و زن عموم . یه کم نشستند و بعدشم رفتن . بعدم ع م ا  ر ت سرابو دیدیم و حریم . بعد تازه تولد بازی شروع شد . آهان اونیکی داداشم . خانومش که طبقه دوم هستن هم اومدن . یه کم عکس گرفتیم و بعدشم کیک خوردیم و کادوها رو باز کردیم و ساعت 12 من اومدم بالا که یه سری لباس بریزم تو ماشین ولی محمد موند پایین و داشت با داداشم تخته بازی میکرد .

منم لباسارو ریختم و خونه رو جمع و جور کردم ومحمد اومد و تا بخوابیم شد 2.

دیروز هم یعنی دوشنبه ساعت 5 رسیدم خونه . مامان داشت میرفت جایی مراسم ختم . و گفت گوشت گذاشتم یخش باز شه . یه چیزی درست میکنی  برا شام؟ . منم آوردم بالا و دوباره یه سری لباس ریختم تو ماشین و برا شامم خورشت آلو درست کردم با شوید پلو .بعدم به گلدونام آب دادم و یه کمم میوه پوست کندم بردم برا بابا که تنها بود . بعدشم کف آشپزخونه و سالنو با بخارشو برق انداختمو بعدم نشستیم با داداشی تخته بازی کردیم تا محمد اومد و زودی رفت باشگاه .

ساعت 9:30 اومد و همزمان مامان هم رسید . شامو کشیدم و برای مامان و بابا فرستادم و برای خودمونم کشیدم و شام خوردیم و تی وی  . بعد شامم تا ظرفارو بشورم و آشپزخونه رو مرتب کنم محمد هم رفت حموم . بعدشم دوباره تا 1 نشستیم به بازی . اینم بگما من الکی تخته بازی نمی کنما . سر یه چیزی باید باشه البته فقط با محمد . تا الانم یه جفت کفش (که خریداری شد)+یه کیفش + لوازم آرایش بردم و صد البته یه کیف+یه ژل ریش + 2 تا شورت مارکدار+جوراب هم باخته ام . که هنوز هیچ کدومشو نخریدم . میخواستم بگم همچین زن و شوهر خجسته ای هستیم ما .

دیگهههههههههه  همین بود خبرا . راستی می دونم بدقول شدم . امروز گفتم دیگه سرقولم باشم یه سری عکس از عید و یه سری چیز که قولشو بهتون داده بودم و دارم آپلود می کنم و تا یه ربع دیگه میذارم . فقط فعلا عکس از خودمون نمیذارم چون باید رمزو عوض کنم . چون به یه سری دیگه رمزو قرار نیست بدم . سر فرصت رمز جدیدو به دوست جونا میدم و بعدم عکسای خودمونو میذارم .

فعلا بای  . 

*خدانوشت : گاهی ارزش داره از همه چیزت بگذری 

تا لبخند رو به لبای یکی هدیه کنی  

گاهی میتونی با یه کار کوچیک همون لبخند رو بکاری رو لباش  

گاهی مهم اینه که بخوای بخندونی  

اون وقت خدا هم میخنده 

گاهی از خودت بگذر ... فقط گاهی ..

*محمدنوشت :  لحظه هایم مـــال تــو ..    بـه قیمت صـفر " تومن"....   همین که "تـــو" کنـــار"مـن"باشی    ثروتمـندترین انسانم ..